تقدیم به مادرم
تقدیم به مادرم که شریک همه ی موفقیت های من بود و هست
يکي بود يکي نبود . نوزادي بود که آماده متولد شدن بود. اما از اين تغيير و تحول خيلي
نگران بود. در حالي که نگراني در چشمهاي کوچکش موج مي زد خدا به او گفت :
تو بايد آماده شوي که به دنياي جديد بروي . نوزاد خيلي غمگين به خدا گفت :
اما چگونه مي توانم اينجا را ترک کنم در حالي که خيلي کوچک هستم و هيچ
کمکي ندارم. خداوند گفت : من از فرشتگانم يکي را براي تو فرستادم تا از تو مراقبت کند
و او هميشه مواظب تو خواهد بود. نوزاد گفت : من در اينجا غير از شاد بودن و آواز
خواندن کاري نمي کنم و اين تنها چيزي است که مي تواند مرا شاد کند اما چيز ديگري
بلد نيستم. خداوند گفت : نگران نباش، فرشته تو برايت آواز مي خواند و به تو
ياد مي دهد و تو از عشق او سرشار مي شوي. نوازد گفت : اما مردم در آن دنيا به زباني
صحبت مي کنند که من آنرا بلد نيستم و وقتي با من صحبت کنند من چيزي نمي فهمم.
خداوند گفت : فرشته تو با حوصله و دقت تمام به تو ياد مي دهد که چطور صحبت کني
و چطور بفهمي. نوزاد دوباره گفت : پس وقتي که مي خواهم با تو صحبت کنم چيکار کنم ؟
خداوند پاسخ داد : فرشته تو در آن موقع دستهاي تو را کنار هم قرار مي دهد و به تو
مي گويد با من چگونه صحبت کني. نوزاد گفت : خدايا ! در زمين آدمهاي بدي وجود
دارند که من در برابر آنها ضعيفم و ممکن است آسيبي به من برسانند. خداوند گفت :
فرشته تو، از تو مواظبت مي کند و نمي گذارد گزندي به تو برسد. نوزاد گفت : اما
من هميشه غمگينم که نمي توانم تو را دوباره ببينم. خداوند گفت : فرشته تو در مورد
من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت به سوي من را به تو خواهد آموخت....
در حالي که در آسمان صلح و صفا برقرار بود از سوي زمين صداهايي شنيده مي شد.
نوزاد متوجه شد که وقت رفتن است. پس با دستپاچگي از خدا پرسيد : خدايا پس
لااقل اسم فرشته من را به من بگو! خداوند گفت : نام فرشته مهم نيست .
تو به سادگي مي تواني او را خطاب کني :
مادر........... 

از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم