به آسمان نگاه کن
به خورشید که کم فروغترین روزها را می آفریند
و ابرهای مسافر که با خود برکتی سپید را به دوش می شکند
به کوه ها نگاه کن
هم چون نو عروسان با سر افرازی شنلی سپید بر سر کشیده اند
به دشت ها نگاه کن که چگونه در سکوتی سرد به خواب رفته اند
و در رویای خود جوانه های فردا را می پرورند.
به درختان نگاه کن که تن از جامه ی کهنه پاییز پیراسته اند
و به گنجشکها که در حسرت دانه هایی که نیاندوخته اند پر و بال می زنند
و به خاک که دلگیرترین روزهای نزادن خویش را می گذراند
به رهگذران که سر در گریبان خویش با قدمهایی تند و نفسهایی بخارآلود
پیاده راه ها را طی می کنند.
به آب ها نگاه کن که آرام آرام جاری زلال خود را در کالبد یخ می ریزند
و به کودکان که به امید بارش رقصان دانه های برف سر به آسمان می کشند
و به چشمان کم فروغ سالخوردگان که شاید چهره مرگی سپید را در صفحات
برفی این فصل می بینند .
و به رنگها نگاه کن که به آرامی شور و شادمانی خود را در بستر
آرام خاکستری می خوابانند .
و به سکوت که عمیق ترین ترانه های فردا را در خود زمزمه میکند
به زمستان نگاه کن که با گامهای خاکستری خود از راه رسیده است
و نوید پاکی و سپیدی می دهد . نوید برکت . و رویشی دوباره را
به من نگاه کن
به من
که هیچ زمستانی نمی تواند با همه برف و باد و بورانش
آتشکده فروزان قلب مرا خاموش کند
قلب من با آتش مهر تو
جاودانه گرما و روشنایی می بخشد.




از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم