عشق
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو.............
گفتم : به خاطر هیچ کس .
پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو...
گفتم : بخاطر هیچ چیز.
پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود،
گفت: بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زنده است ....
![]()



+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:10 توسط عسل
|
از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم