رویا
رویا
گفتم به آن فریبا ، کای جان من فدایت !
یکدم نظر به ما کن ، می میرم از برایت
با اخم ناز گفتا : ارزانی خودت باد !
جان چیست این میانه ، ای یار بی درایت
گفتم که در قدومت ، سر میکنم فدایی
گفتا هزار سودا ، در سر شود هویدا
دیگر برای دلبر ، آنجا که نیست جایی
گفتم که چشمهایم ، قابل ندارد ای دوست
گر پا نهی بر آنها ، بسیار کار نیکوست
گفتا نمی پذیرم ، زیرا که آن دو بیشرم
در جمع ماهرویان ، هر لحظه در تکاپوست
گفتم که حلقه ای کن ، از بندگی به گوشم !
کز آن صدای گرمت ، چون چنگ در خروشم
گفتا دو گوشت عمری ، صد حرف مفت بشنید
حیف آیدم ز حلقه ، در راه آن نکوشم
گفتم اگر که ما را ، خوانی و یا برانی
نامت ولی نیافتد ، خود از لبانم ، آنی
گفت آن زبان که عمری ، آلوده با دروغ است
ببریده باد ، بهتر ، تا نام من نخوانی
گفتم چه خواهی از من ، آخر بگو بدانم
از بس که ناز کردی ، بر لب رسید ، جانم
گفتا اگر بدانی ، دل جای یار باشد
تقدیم کن دلت را ، تا در برت بمانم
گفتم که دل ترا باد ، ای خوبتر ز گوهر
کز این دگر ندارم ، جانا متاع بهتر
گفتا کنون بیا پیش ، کایام هجر طی شد
تا عمر هست باقی ، من با توام سراسر
آنگاه دست خود را ، سویم دراز فرمود
با ذوق و شوق ، خندان ، رفتم بسوی او زود
تا دست خود نهادم ، در دست گرم دلبر
از خواب خوش پریدم ، رؤیا ی ما همین


از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم