هیچ چیز جز قلبم
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم
گفت:دستانش گرمای مرا دارند.به آسمان گفتم:پاکی
ات را به من بده،گفت:چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت سبزی زندگی اش را خواستم،گفت:زندگی
اش سبزتر از من است.
از دریا بزرگی وآرامشش را خواستم،گفت:قلبش به 
اندازه اقیانوس و آرامشش نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم،گفت وقتی 
نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت،چشمان 
پاکت،سبزی زندگی ات،بزرگی وآرامش قلبت وصورت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:36 توسط عسل
|




از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم