راز گل عشق 

 

ابرها مثل من در کوچه پس کوچه های شهر سرگردانند.

باران میبارد و من غرق در زیر قطره های بارانم ، دستهایم را بر

روی گونه ام گذاشته ام تا کسی نفهمد که گریانم.

با دلهره از کوچه ها میگذرم ، نمیخواهم کسی بفهمد که در جستجوی یارم.

چه آرام میبارد باران بر تن نا آرامم ، چه زیبا میریزد اشکهایم

همراه با قطره های باران . چه سخت میسوزد تن خسته ام ،

به خدا مثل یک پرنده با بالهای شکسته ام.

کسی نمیداند که همراه با خود یک قلب شکسته دارم ،

به دنبال گلی هستم که تمام دنیا را در جستجوی او گشته ام .

این یک راز است که اینگونه عاشق شده ام ، عاشق گلی که تنها با او ،

به اوج عشق رسیده ام. گلی که سالها در جستجوی او گشته ام ،

با چشمهای خیس به او رسیدم .

او را از شاخه اش نچیدم تا خشک نشود ، مثل قلب من پر پر و شکسته نشود.

در همانجا برایش مردم و گفتم همانجا خاکم کنید ، تا وقتیکه مردم  با نام او

 رهسپارم کنید ! خاک شدم برای ریشه ی آن گل ، فدا شدم برای زیباترین گل.

آیا او باور کرد که به عشق وفادارم ، تنها او را میخواهم و با او همصدایم.

آیا او باور کرد که من فدایش میشوم  .

غریبه ای آمد و گلم را از شاخه اش چید و رفت.اینک این جان من است

که خاک شد و در ریشه های آن شاخه ی بی گل گرفتار شد .