شاید بیشتر از آنکه دلم بخواهد دوستت دارم. شاید بیشتر از آنکه باید... .
و شاید ادعایت را میکنم بیشتر از آنکه بخواهی، حتی خواستنت را تمنا میکنم بیشتر از آنکه بدانی... .
زمینی، زمینی را میخواهد. و شاید سهل است خواستنی اینچنین. وشاید خیلی مضحک است دست وپا زدنی اینچنین.
زمینی دلش میلرزد. شب بی خواب میشود. در هراس می افتد. هراسی به وسعت تاریکی شب و زمینی گریه میکند. اشک هایی که هردانه اش خواهش، طلب و یا شاید بیهودگی نام دارد.
و من امروز خسته پر از خواهش تو، چه بگویم که تو رامیخواهم. اما نه مثل قبل. کمی خسته تر. آری نازنینم؛ دیگر فکرمیکنم. دیگر حتی به نرسیدن هم فکر میکنم. به داشتنت و بیشتر به نداشتنت فکر میکنم.
نرسیدن به تو برایم متصورتر است تا رسیدن. گناه من است. چشمان شوخ بی حیایم. بگذار بکشم. اندوه آنقدرها هم جلاد نیست. بگذار پاک شوم. بگذار با غمت پاک شوم.
دیگر برای نداشتنت چیز دیگری نمیخواهم. من فقط تو را میخواهم، فقط تو را... و دیگر هیچ. و اگر نباشی با هیچ خواهم ماند. و میدانم تو هرگز تنها نخواهی ماند.هرگز.
گاهی ازتو دلگیر میشوم... . دلگیر شدنی به وسعت هر چه هست. تو همیشه هستی. در دعایم، درنمازم. هستی. خواهی ماند بهار من.
دیگر هیچ کس جز تو جایی ندارد. هیچ جایی. این رافریاد میزنم. میدانم نمیشنوی... اما خدا خوب میشنود. او امتحانم کرد. باختم. دو بار. مفتضحانه. سخت باختم... .
دیگر ازو بخشش میخواهم و فرصتی دوباره. خالقم را از جان و دل دلبسته ام... . او بهتر ازهمه چیز است. او خوب است، بزرگ است، مهربانست و هیچوقت هیچوقت هیچوقت تنهایم نمیگذارد. حتی وقتی که از شدت گناهانم از خویش گریزانم... .

از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم